|
روح من سرکش تر از آن است که اسیر قانون هایتان شود... من می خواهم خودم باشم نه گلی لگد مال شده در دستان سرنوشت!
اینجا پر از سکوت است کسی دفتر دلتنگی های مرا نمی خواند
می دونی چیه؟ فقط می خواستم بپرسم چرا آدما دیوونه میشن؟
سلام دفتر دل تنگی های من! باز آمدم با کوله باری از دل تنگی دل تنگ تر از ابر بهار تا بنویسم آنچه در سینه دارم و با کلمات بازی کنم شاید روحم کمی تسلی یابد!
فریاد سکوتم را کسی درک نمی کند
صدای ضربان قلبی که سالها پیش رو به زوال بود می شنوم صدایی نا آرام! کاش راهی بود به گذشته و اختیاری شاید حال کنونی ام چنین نمی بود!
وقتی همه دست تو دست هم دادن که تو رو نابود کنن وقتی که اضافه ای وقتی همه از وجودت ناراحتن وقتی همه نا مردن وقتی کسی درکت نمی کنه و هزار تا وقتی دیگه ..... بالاخره من نفهمیدم برای چی زندگی می کنم اگه تو می دونی بهم بگو
خدا حافظ آخرین تابستان من
گويند در انتهاي همين جاده ي تاريك جايي روشن است چگونه باور كنم؟
اینم یه شعر جدید از خودم يك بازيگر يك بازيگر هيجان زده يك احساس يك احساس مبهم يك تراژدي يك تراژدي دردناك يك بازيگر هيجان زده با يك احساس مبهم در يک تراژدي دردناك اين است زندگي!
از روزی که این وبلاگ اومد رو وب این قالب قشنگترین قالبیه که دیدم پس به یاد گذشته بازم همینو گذاشتم
|
About
و این منم دختری تنها که به انتظارت روز را به شب و شب را به روز می سپارم!
Home
|