تبليغاتX
دفتر دل تنگی های من

دفتر دل تنگی های من

روح من سرکش تر از آن است که اسیر قانون هایتان شود...

من می خواهم خودم باشم

نه گلی لگد مال شده در دستان سرنوشت!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت22:5توسط نهال | |

اینجا پر از سکوت است

کسی دفتر دلتنگی های مرا نمی خواند

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت17:4توسط نهال | |

می دونی چیه؟

فقط می خواستم بپرسم چرا آدما دیوونه میشن؟

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت22:27توسط نهال | |

 

سلام دفتر دل تنگی های من!

باز آمدم با کوله باری از دل تنگی

دل تنگ تر از ابر بهار

تا بنویسم آنچه در سینه دارم

و با کلمات بازی کنم

شاید روحم کمی تسلی یابد!

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت0:37توسط نهال | |

Hosted by Tinypic.com
 
 
 
Hosted by Tinypic.com
 
 
 
در آغاز حتي نيستي هم وجود نداشت
زيرا بايد هستي وجود  مي داشت که نيستي در مقابل آن معنا مي يافت و تعريف مي شد
و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نيستها
 و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمايان سازد و اينطور بود که هستي با همه زيبائيهايش شکل گرفت
و طبيعت و هستي از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای انديشه و توجه در زمين به يادگار گذاشت
و عکس بالا تنها عکسي کوچک و واقعي از خود خداوند است
به عبارت بهتر عکس بالا فقط يک عکس 3در4 است
 
برای ديدن عکسهای بزرگتر لطفا به کهکشانها نگاه کنيد .کهکشانهائي که در آنها ساير آفريده های  او در آنها ادامه زندگي مي دهند
و به اين انديشه کنيدکه هستي تا کجا امتداد دارد و يقينا در نقطه اي هستي به پايان مي رسد و پس از آن مرز که هستي به پايان مي رسد نيستي آغاز مي شود
نيستي که نيست ، اما آغاز مي شود
زيرا هستي انتهائي دارد
و شک نداشته باشيد که اگر تعريف ما از خداوند تنها خلاصه به بهشت و جهنمش نميشد ديگر برای همه ما آزار رساندن به ديگران برای کسب امتيازات مادی هيچ مفهومي نداشت
نوشته
مهدی محمدی دهقاني

+نوشته شده در سه شنبه پنجم دی 1385ساعت8:22توسط نهال | |

 فریاد سکوتم را کسی درک نمی کند

صدای ضربان قلبی که سالها پیش رو به زوال بود

می شنوم

صدایی نا آرام!

کاش راهی بود

به گذشته

و اختیاری

شاید حال کنونی ام چنین نمی بود!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت14:14توسط نهال | |

وقتی همه دست تو دست هم دادن که تو رو نابود کنن

وقتی که اضافه ای

وقتی همه از وجودت ناراحتن

وقتی همه نا مردن

وقتی کسی درکت نمی کنه

و هزار تا وقتی دیگه .....

 

 

بالاخره من نفهمیدم برای چی زندگی می کنم اگه تو می دونی بهم بگو

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت14:2توسط نهال | |

خدا حافظ آخرین تابستان من

 

+نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت22:36توسط نهال | |

گويند در انتهاي همين جاده ي تاريك جايي روشن است
 
اينجا هيچكس به چشمانش نيز اعتماد ندارد

                                                         چگونه باور كنم؟

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت0:49توسط نهال | |

اینم یه شعر جدید از خودم

 

يك بازيگر

يك بازيگر هيجان زده

 

يك احساس

يك احساس مبهم

 

يك تراژدي

يك تراژدي دردناك

 

يك بازيگر هيجان زده  با يك احساس مبهم در يک تراژدي دردناك

                                                                                

                                                                           اين است زندگي!

 


 

از روزی که این وبلاگ اومد رو وب این قالب قشنگترین قالبیه که دیدم پس به یاد گذشته بازم همینو گذاشتم

 

+نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت19:30توسط نهال | |