تبليغاتX
دفتر دل تنگی های من
دفتر دل تنگی های من
 

سلام دفتر دل تنگی های من!

باز آمدم با کوله باری از دل تنگی

دل تنگ تر از ابر بهار

تا بنویسم آنچه در سینه دارم

و با کلمات بازی کنم

شاید روحم کمی تسلی یابد!

 

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
Hosted by Tinypic.com
 
 
 
Hosted by Tinypic.com
 
 
 
در آغاز حتي نيستي هم وجود نداشت
زيرا بايد هستي وجود  مي داشت که نيستي در مقابل آن معنا مي يافت و تعريف مي شد
و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نيستها
 و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمايان سازد و اينطور بود که هستي با همه زيبائيهايش شکل گرفت
و طبيعت و هستي از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای انديشه و توجه در زمين به يادگار گذاشت
و عکس بالا تنها عکسي کوچک و واقعي از خود خداوند است
به عبارت بهتر عکس بالا فقط يک عکس 3در4 است
 
برای ديدن عکسهای بزرگتر لطفا به کهکشانها نگاه کنيد .کهکشانهائي که در آنها ساير آفريده های  او در آنها ادامه زندگي مي دهند
و به اين انديشه کنيدکه هستي تا کجا امتداد دارد و يقينا در نقطه اي هستي به پايان مي رسد و پس از آن مرز که هستي به پايان مي رسد نيستي آغاز مي شود
نيستي که نيست ، اما آغاز مي شود
زيرا هستي انتهائي دارد
و شک نداشته باشيد که اگر تعريف ما از خداوند تنها خلاصه به بهشت و جهنمش نميشد ديگر برای همه ما آزار رساندن به ديگران برای کسب امتيازات مادی هيچ مفهومي نداشت
نوشته
مهدی محمدی دهقاني

لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

شانزده سال پيش در 28 مرداد سال  1369ساعت 9:30 شب در يكي از بيمارستان ها صداي گريه ي يك نوزاد مي آمد صدايي از اعماق رنج و درد . كسي نبود كه بفهمد او نمي خواهد زندگي كند . 

هر چه گريه كرد كسي نفهميد ...

تا امروز كه بايد تحمل كند آنچه كه خود انتخاب نكرده است  خود را مجبور كند كه اميدوار باشد و از اميد بسرايد  از عشق بگويد و عاشق بماند در حالي كه هنوز نمي داند براي چه به دنيا آمده است

بايد زندگي كند در جاي پر سؤال بي پاسخ ...

 

 

به قول يكي از دوستام ((‌ شايد تولد بهانه ي خوبي باشد براي به روز كردن وبلاگ .))

 

بعد از اين همه مدت بالاخره به روزش كردم

يه شعرم ( سروده ي خودم ) مي نويسم شايد خوشتون اومد:

 

من از عشق مي گويم

 

من از زيستن مي گويم

 

                              در اين زندگي بي ارزش

 

من از اميد مي گويم

                            

                             با آفتابي سوزان از درد و نا اميدي

 

من از عشق  مي گويم

 

                             در ميان هزاران هوس و عصيان

 

من از عشق مي گويم       از نگاه هاي پر معناي چشمانت       از اعماق روشنش

از معصوميتت         از درياي زيبايي هايت

از پاكي قلبت         فرشته ي ناجي من   

                                            

                                                 من از عشق تو مي گويم

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |
این متنو حتما بخونید یادم نیست از کجا آوردمش ولی خیلی جالبه و سرشار از نکات جالبتر!!

 

چرا مرغ از خيابان رد شد؟
ارسطو: طبيعت مرغ اينست که از خيابان رد شود.
موسي: و آنگاه پروردگار از آسمان به زمين آمد و به مرغ گفت «به آن سوي خيابان برو» و مرغ چنين کرد و پروردگار خشنود همي گشت.
مارکس: مرغ بايد از خيابان رد ميشد. اين از نظر تاريخي اجتناب‌ناپذير بود.
خاتمي: چون ميخواست با مرغهاي آن طرف خيابان گفتگوي تمدنها بکند.
رياضيدان: مرغ را چگونه تعريف ميکنيد؟
شاگرد تنبل: والا آقا به خدا همين الآن ميدونستيم ها... آقا يه دقه...

نيچه: چرا که نه؟
فرويد: اصولاً مشغول شدن ذهن شما با اين سؤال نشان ميدهد که به نوعي عدم اطمينان جنسي دچار هستيد. آيا در بچگي شصت خود را ميمکيديد؟
داروين: طبيعت با گذشت زمان مرغ را براي اين توانمندي رد شدن از خيابان انتخاب کرده است
همينگوي: براي مردن. در زير باران.
اينشتين: رابطهء مرغ و خيابان نسبي است.
سيمون دوبوار: مرغ نماد زن و هويت پايمال‌شدهء اوست. رد شدن از خيابان در واقع کوشش بيهودهء او در فرار از سنتها و ارزشهاي مردسالارانه را نشان ميدهد.
پاپ اعظم: بايد بدانيم که هر روز ميليونها مرغ در مرغداني ميمانند و از خيابان رد نميشوند. توجه ما بايد به آنها معطوف باشد. چرا هميشه فقط بايد دربارهء مرغي صحبت کنيم که از خيابان رد ميشود؟
صادق هدايت: از دست آدمها به آن سوي خيابان فرار کرده بود، غافل از اينکه آن طرف هم مثل همين طرف است، بلکه بدتر.
خوانندهء آهنگهاي آبدوغ‌خياري: چرا رفتي مرغ جونم، دوستت دارم، دوستت دارم...
شيرين عبادي: نبايد گمان کرد که رد شدن مرغ از خيابان به خاطر اسلام بوده است. در تمام دنيا پذيرفته شده که اسلام کسي را فراري نميدهد.
روانشناس: آيا هر کدام از ما در درون خود يک مرغ نيست که ميخواهد از خيابان رد شود؟
نيل آرمسترانگ: يک قدم کوچک براي مرغ، و يک قدم بزرگ براي مرغها.
حافظ: عيب مرغان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت، که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت.
کافکا: ک. به آن سوي خيابان کثيف رفت. مرغ اين را ديد و به سوي ديگر خيابان فرار کرد، ضمن اينکه به ک. نگاهي بي‌توجه و وحشتزده انداخت. اين ک. را مجبور کرد که دوباره به سوي ديگر خيابان برود، تا مرغ را با حضور فيزيکي خود مواجه کند و دست‌کم او را به احترامي وادارد که باعث گريختن مجدد او شود، کاري که براي مرغ دست کم از نظر اندازهء کوچک جثه‌اش دشوارتر مينمود.
بيل کلينتون: من هرگز با مرغ تنها نبودم.
فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه، ز کار و ز پيکار مرغ و سپاه.
ناصرالدين‌شاه: يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم از خيابان رد شود. آن پدرسوخته هم رد شد.
سهراب سپهري: مرغ را در قدمهاي خود بفهميم، و از درخت کنار خيابان، شادمانه سيب بچينيم.
خميني: بروند گم شوند اين مرغها. لکن اين مرغها هيچ غلطي نميتوانند بکنند. من خودم خيابان تعيين ميکنم. من توي دهن اين مرغها ميزنم.
طرفدار داستانهاي علمي - تخيلي: اين مرغ نبود که از خيابان رد شد. مرغ خيابان و تمام جهان هستي را ? متر و ?? سانتيمتر به عقب راند.
اريش فون دنيکن: مثل هر بار ديگر که صحبت موجودات فضاييست، جهان دانش واقعيات را کتمان ميکند. مگر آنتنهاي روي سر مرغ را نديديد؟
جرج دبليو بوش: اين عمل تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بود و حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالات متحده و ارزشهاي دموکراسي دفاع کند محفوظ است.
سعدي: و مرغي را شنيدم که در آن سوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم: از چه رو تعجيل کني؟ گفت: ندانم و اگر دانم نگويم و اگر گويم انکار کنم.
احمد شاملو: و من مرغ را، در گوشه‌هاي ذهن خويش، ميجويم. من، ميمانم. و مرغ، ميرود، به آن سوي خيابان. و من، تهي هستم، از گلايه‌هاي دردمند سرخ.
رنه دکارت: از کجا ميدانيد که مرغ وجود دارد؟ يا خيابان؟ يا من؟
لات محل: به گور پدرش ميخنده! هيشکي نمتونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده. آي نفس‌کش!
بودا: با اين پرسش طبيعت مرغانهء خود را نفي ميکني.
پدرخوانده: جاي دوري نميتواند برود.
فروغ فرخزاد: از خيابانهاي کودکي من، هيچ مرغي رد نشد.
ماکياولي: مهم اينست که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد. رسيدن به هدف، هر نوع انگيزه را توجيه ميکند.
پاريس هيلتون: خوب لابد اونور خيابون يه بوتيک باحال ديده بوده.
هيتلر: اگر ارادهء ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد!.
فوتباليست: آفسايد بود آقا! ما هر چي به اين داور گفتيم بي‌انصاف قبول نکرد!
کودک: که به اون طرف خيابون برسه

 

حالا اگه گفتین نکاتش چی بود؟


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |