تبليغاتX
دفتر دل تنگی های من

دفتر دل تنگی های من

من!

روح من سرکش تر از آن است که اسیر قانون هایتان شود...

من می خواهم خودم باشم

نه گلی لگد مال شده در دستان سرنوشت!

 

جمعه بیست و یکم فروردین 1388 |

اینجا پر از سکوت است

کسی دفتر دلتنگی های مرا نمی خواند

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 |

دو تا عکس از خدای مهربون

Hosted by Tinypic.com
 
 
 
Hosted by Tinypic.com
 
 
 
در آغاز حتي نيستي هم وجود نداشت
زيرا بايد هستي وجود  مي داشت که نيستي در مقابل آن معنا مي يافت و تعريف مي شد
و تنها خود خداوند بود جدای از همه هست و نيستها
 و روزی خداوند اراده کرد تا روحش را در عالم وجود نمايان سازد و اينطور بود که هستي با همه زيبائيهايش شکل گرفت
و طبيعت و هستي از وجود او سرچشمه گرفت و خداوند عکس خود را برای انديشه و توجه در زمين به يادگار گذاشت
و عکس بالا تنها عکسي کوچک و واقعي از خود خداوند است
به عبارت بهتر عکس بالا فقط يک عکس 3در4 است
 
برای ديدن عکسهای بزرگتر لطفا به کهکشانها نگاه کنيد .کهکشانهائي که در آنها ساير آفريده های  او در آنها ادامه زندگي مي دهند
و به اين انديشه کنيدکه هستي تا کجا امتداد دارد و يقينا در نقطه اي هستي به پايان مي رسد و پس از آن مرز که هستي به پايان مي رسد نيستي آغاز مي شود
نيستي که نيست ، اما آغاز مي شود
زيرا هستي انتهائي دارد
و شک نداشته باشيد که اگر تعريف ما از خداوند تنها خلاصه به بهشت و جهنمش نميشد ديگر برای همه ما آزار رساندن به ديگران برای کسب امتيازات مادی هيچ مفهومي نداشت
نوشته
مهدی محمدی دهقاني
سه شنبه پنجم دی 1385 |

 فریاد سکوتم را کسی درک نمی کند

صدای ضربان قلبی که سالها پیش رو به زوال بود

می شنوم

صدایی نا آرام!

کاش راهی بود

به گذشته

و اختیاری

شاید حال کنونی ام چنین نمی بود!

 

شنبه بیست و پنجم آذر 1385 |

وقتی همه دست تو دست هم دادن که تو رو نابود کنن

وقتی که اضافه ای

وقتی همه از وجودت ناراحتن

وقتی همه نا مردن

وقتی کسی درکت نمی کنه

و هزار تا وقتی دیگه .....

 

 

بالاخره من نفهمیدم برای چی زندگی می کنم اگه تو می دونی بهم بگو

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 |

خدا حافظ آخرین تابستان من

 

جمعه سی و یکم شهریور 1385 |

گويند در انتهاي همين جاده ي تاريك جايي روشن است
 
اينجا هيچكس به چشمانش نيز اعتماد ندارد

                                                         چگونه باور كنم؟

 

جمعه هفدهم شهریور 1385 |

اینم یه شعر جدید از خودم

 

يك بازيگر

يك بازيگر هيجان زده

 

يك احساس

يك احساس مبهم

 

يك تراژدي

يك تراژدي دردناك

 

يك بازيگر هيجان زده  با يك احساس مبهم در يک تراژدي دردناك

                                                                                

                                                                           اين است زندگي!

 


 

از روزی که این وبلاگ اومد رو وب این قالب قشنگترین قالبیه که دیدم پس به یاد گذشته بازم همینو گذاشتم

 

شنبه چهارم شهریور 1385 |

تولدم مثلا مبارک

شانزده سال پيش در 28 مرداد سال  1369ساعت 9:30 شب در يكي از بيمارستان ها صداي گريه ي يك نوزاد مي آمد صدايي از اعماق رنج و درد . كسي نبود كه بفهمد او نمي خواهد زندگي كند . 

هر چه گريه كرد كسي نفهميد ...

تا امروز كه بايد تحمل كند آنچه كه خود انتخاب نكرده است  خود را مجبور كند كه اميدوار باشد و از اميد بسرايد  از عشق بگويد و عاشق بماند در حالي كه هنوز نمي داند براي چه به دنيا آمده است

بايد زندگي كند در جاي پر سؤال بي پاسخ ...

 

 

به قول يكي از دوستام ((‌ شايد تولد بهانه ي خوبي باشد براي به روز كردن وبلاگ .))

 

بعد از اين همه مدت بالاخره به روزش كردم

يه شعرم ( سروده ي خودم ) مي نويسم شايد خوشتون اومد:

 

من از عشق مي گويم

 

من از زيستن مي گويم

 

                              در اين زندگي بي ارزش

 

من از اميد مي گويم

                            

                             با آفتابي سوزان از درد و نا اميدي

 

من از عشق  مي گويم

 

                             در ميان هزاران هوس و عصيان

 

من از عشق مي گويم       از نگاه هاي پر معناي چشمانت       از اعماق روشنش

از معصوميتت         از درياي زيبايي هايت

از پاكي قلبت         فرشته ي ناجي من   

                                            

                                                 من از عشق تو مي گويم

 

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 |

همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟ گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است. با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالاتخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود

 

دوشنبه نوزدهم تیر 1385 |

و این منم دختری تنها که به انتظارت روز را به شب و شب را به روز می سپارم!
nahal_kurdishgirl@yahoo.com

مطالب اخير

من!

دو تا عکس از خدای مهربون

تولدم مثلا مبارک

پيوند ها

K0/\/ayka Anti - Filtering

ياوه هاي دلتنگي (پريوش )

بهنام عشقی

پرتقال آبی (کامبیز)

اکسیژن ( مرتضی )

نتوان به گریه شست خط سرنوشت را (علی )

بهترین نرم افزار های چت(تورج )

من بی تو ( حسین )

magical-girls

همراز عشق ( محسن )

شبگرد

آسمان (محمد رضا)

سر سپرده >>دانلود موزيك جديد (پژمان)

تنهای تنها(مرضیه)

قالب وبلاگ

امکانات جانبی

RSS 2.0

آمار بازديد كنندگان از تاريخ 29 فروردين

Design By ParsTheme