تبليغاتX
دفتر دل تنگی های من
فردا روز ولنتاینه چون امکان داشت فردا نتونم آپ کنم به همه این روزو تبریک می گم مخصوصا  های عزیز:
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 15:38 توسط نهال |

معشوق من

با آن تن برهنه ي بي شرم

بر ساق هاي نيرومندش

چون مرگ ايستاد

 

خط هاي بي قرار مورب

اندام هاي عاصي او را

در طرح استوارش

دنبال مي كنند

 

معشوق من

گويي ز نسل هاي فراموش گشته است

گويي كه تاتاري

در انتهاي چشمانش

پيوسته در كمين سواري است

گويي كه بربري

در برق پر طراوت دندان هايش

مجذوب خون گرم شكاري است

 

معشوق من

همچون طبيعت

مفهوم ناگريز صريحي دارد

او با شكست من

قانون صادقانه ي قدرت را

تاييد مي كند

 

او وحشيانه آزاد است

مانند يك غريزه ي سالم

در عمق يك جزيره ي نا مسكون

او پاك مي كند

با پاره هاي خيمه ي مجنون

از كفش خود غبار خيابان را

معشوق من

همچون خداوندي در معبد نپال

گويي از ابتداي وجودش

بيگانه بوده است

او

مردي است از قرون گذشته

يادآور اصالت زيبايي...

                                         فروغ فرخ زاد

 

این شعرو خودم خیلی دوست دارم اگه شما هم خوشتون اومد نظر یادتون نره

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:52 توسط نهال |

نمي خواست بدانم او هيچگاه هيچ چيز نگفت شايد شك داشت شايد من لياقت نداشتم نمي دانم كاش چيزي مي گفت تا مرا كه در ميان مرداب شك درحال غرق شدن بودم نجات دهد...

مغرور بود ...

او هنوز نرفته ولي مي دانم مي رود ...

روزي مي رود كه من غرق شده ام...

و من اين آرزو را به گور مي برم...

شايد روزي بفهمد كه انساني نابود شد در حالي هيچگاه شكش يقين پيدا نكرد يا از بين نرفت....

برداشتتون رو از این متن برام بنویسید

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 0:53 توسط نهال |

من و خدمتكارم از راه دور بام خانه اي را در بالاي جنگل ديديم به نظر زياد فاصله نداشت اما گذشتن از آن راه پر پيچ وخم در ميان كوه ها بسيار دشوار بود و شب به آنجا رسيديم

خانه اي زيبا اما عجيب وسوت وكور بود خدمتكارم پدرو در پشتي را شكست و من را با احتياط بغل كرد و به داخل خانه برد من مجروح شده بودم و اگر شب را بيرون در جنگل سپري مي كرديم حتما جانم را از دست مي دادم

پدرو گفت: به نظر مي رسد تا چند وقت پيش كساني در اينجا ساكن بودند ولي با عجله اينجا را ترك كرده اند او من را از چند اتاق بسيار زيبا رد كرد و به اتاقي كوچك برد و من را روي تخت خواباند

نقاشي هاي بسيار زيبايي روي ديوار هاي اتاق آويزلن بودند به اطرافم نگاه مي كردم و از آن تصاوير لذت مي بردم از درد خوابم نمي برد آنقدر ضعيف شده بودم كه كه مطمئن بودم مي ميرم پدرو را صدا زدم و از او خواستم چراغي روشن كند وكنار تخت بگذارد

د رآن نور كمرنگ به نقاشي ها نگاه مي كردم كتاب كوچكي روي ميز كنار تخت بود آن را برداشتم وشروع به خواندن كردم كتاب در مورد نقاشي هاي آويزان به ديوارهاي اتاق بود تصوير تمام نقاشي ها توصيف شده بود و هر كدام داستاني داشتند داستان ها را مي خواندم ونقاشي ها را بررسي مي كردم  زمان خيلي زود گذشت چشم هايم خسته شدند و ديگر قادر به خواندن جملات نبودم دستم را دراز كردم و به سختي چراغ كنار تخت را جلو تر آوردم آن وقت

نور چراغ قسمتي از اتاق را كه تا آن لحظه تاريك بود روشن كرد چند نقاشي ديگر روي آن ديوار آويزان بود در ميان آنها يك نقاشي از چهره ي يك زن بسيار نظرم را جلب كرد تا چشمم به آن زن افتاد چشمانم را بستم نمي دانستم چرا اين كار را كردم كمي فكر كردم و بعد دوباره چشمانم را گشودم نه اشتباه نكرده بودم آن نقاشي تصوير زن زيبايي بود كه روي يك صندلي نشسته بود

سعي كردم بلند شوم به نقاشي خيره شدم اين زيبايي زن نبود كه مرا مبهوت كرده بود بلكه كار زيبا و حيرت انگيز نقاش باعث حيرت من شده بود چشمان آن زن و آن لبخند مليح آنقدر واقعي و طبيعي بودند كه به نظر مي رسيد او زنده است هر چه بيشتر به او نگاه مي كردم هراسان تر مي شدم چراغ را دوباره عقب بردم و سر جايش قرار دادم كتاب را برداشتم و شروع كردم به خواندن مي خواستم داستان و شروع كردم به خواندن مي خواستم داستان اين نقاشي را بدانم و اين چنين نوشته شده بود:

او زني زيبا و مهربان بود او هميشه شاد بود تا آنكه آن روز شوم رسيد او عاشق يك نقاش شد آنها ازدواج كردند متاسفانه مرد نقاش عاشق كارش بود نقاشي هايش در اين دنيا با ارزش تر و عزيزتر بودند

زن جوان هميشه شاد بود و مي خنديد او عاشق همه ي دنيا بود و مي خنديد او عاشق همه ي دنيا بود او همه چيز و همه كس را دوست داشت بجز يك چيز آن هم كار همسرش نقاشي هاي همسرش مانند هوويي براي او محسوب مي شدند او نقاشي ها را  دشمن خود مي دانست و متوجه شده بود كه نقاشي ها شوهرش را از او گرفته اند

يك روز همسرش از او خواست بنشيند تا چهره ي او را نقاشي كند اين خواسته براي زن بسيار غم انگيز بود اما قبول كرد او هفته ها در اتاق تاريك و كوچك مي نشست تا همسرش چهره ي او را نقاشي كند مرد ساكت و خاموش مشغول به كار بود و در روياهاي شيرين خود سير مي كرد زن بدون حركت مي نشست و لبخند مي زد مرد ساعت ها صورت او را مي كشيد روز ها مي گذشت و او نقاشي مي كرد مرد هرگز متوجه نشد زن روز به روز ضعيف تر وناتوان تر مي شد او هرگز نفهميد زنش ديگر سر حال وشاد نيست اين تغيير زن جلوي مرد اتفاق مي افتاد و او هرگز هيچ چيز نمي ديد اما زن همچنان لبخند مي زد چون همسرش را دوست داشت و مي ديد كه او از كارش راضي و خوشحال است مرد شب و روز روي چهره ي همسرش كار كرد زن كه عاشق او بود ضعيف تر وناتوان تر شد

كساني كه نقاشي مرد را نيمه تمام ديدند از آن خيلي تعريف كردند و معتقد بودند مرد عاشق زنش است كه او را به آن زيبايي كشيده زن آرام و بي حركت جلوي همسر و بازديد كنندگان مي نشست او نه چيزي مي ديد نه مي شنيد

وقتي كار نزديك به اتمام بود مرد ديگر اجازه نمي داد كسي نقاشي اش را ببيند اكنون آتشي سوزان در درون مرد شعله ور شده بود او اين روزها عصبي شده بود و يك لحظه چشمانش را از روي نقاشي بر نمي داشت و حتي به چهره ي همسرش نيز نگاه نمي كرد

صورت زنش مانند برف سفيد شده بود نقاش متوجه نمي شد رنگهايي كه در نقاشي به كار برده بود ديگر در چهره ي واقعي همسرش وجود نداشتند هفته ها گذشت و در زمستان بود كه نقاشي مرد تمام شد مرد عقب ايستاد و به نقاشي اش نگاه كرد آن وقت چشمهايش گرد شد و فرياد زد )) : اين يك نقاشي نيست ! اين يك زن زنده است !))

و بعد به همسرش نگاه كرد زني كه عاشقانه دوست مي داشت (( او مرده بود))

+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 21:20 توسط نهال |

بشنو

 

صدايش را مي شنيدي؟

صداي جير جير يكنواخت بازو بسته شدن در دل 

هزاران بار در امتداد ثانيه هاي ساعت عمر

اما اين بار هرگز بسته نشد

و ميان تاريكي عمق وجود

دلم وجودكهكشاني ات را  مي طلبد

تا ظلمت وجودش را با انوار رنگي ات از بين بري  

ديگر صدا نمي آيد!

 

ا ز خودم

خوب بییییید

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 22:44 توسط نهال |